(سرانجام... )
خواب، طعم عسل داشت
در بعدازظهرهایی که
آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود.
با این همه
ما به ایستگاه ها رفتیم
تا دورشدن را
از قطارها یاد بگیریم...
سرانجام از من و تو
تنها خرگوشی سفید
میان کومه های یونجه به خواب رفت.
...............................رسول یونان
رسول یونان از ستارگان شهیر شعر امروز ایران است او نیازی به معرفی شدن توسط معرف عامی چون مرا ندارد من هم چنین قصدی ندارم. قصد من تفحص و کندوکاو در یکی از آثار معمولی او بعنوان سروده ای است که برای اغلب نوسرایان و جوانان شاعر پیشه ی ما وزن و بار آموزشی دارد. جوانان صاحب ذوقی که اغلب صرف ذوق را شاخص مکفی سرایش تلقی می کنند و دیوار شعر را بسیار کوتاهتر از انچه هست می انگارند. جوانانی که در عمل خود را بی نیاز از خواندن آثار کلاسیک ونو میدانند و غنیمت وجود فضای مجاز راشرط مکمل استعداد شاعرانه ی خود یافته و سرمست ازتائیدات اغراق آمیز دوستان مجازی خود و برخی طرفهای بده بستان تعریف کذایی (زیبا بود) را ردوبدل می کنند!
بهترین بازخوانیها و تفاسیر ازاین شعر زیر ان درج می شوند
اظهار نظر دکتر اسلامی را در باره ی دیدن نقد و نظر دوستان شعر و امیدی که تولید می کند اینجا می اورم تابدانیم این هم جوشی و مشارکت در یک جلسه ی ادبی چه حس خوبی به یک هموطن اندیشمند خارج از کشور می بخشد:
باید اعتراف کنم که حیرت زده شدم از غلغلۀ آرام این هم اندیشی زیبایی که برپا بود. اینهمه گفتگوهای عمیق در بازخوانی شعر رسول یونان.در واقع بیشتر از کلام یونان این فضای آراستۀ هم اندیشی مرا مجذوب خود کرد.
بعد از مدتها شاید اولین باری بود که احساس امید برای کشورم در من زنده شد: احساس حضور در هم اندیشی اینهمه جوانان تیزبین و هوشیار...
کیوان اصلاح پذیر
شعری موجز با خساست تمام در تصویر و کلام و گشاده دستی در مفهوم . نمای کلی شعر یک مزرعه است به اعتبار کاج و یونجه و خرگوش .خرگوش صفاتی دارد که در این شعر جاری است : پر جست و خیز ( کودک نمایی ) طبیعی ( سازگاری با طبیعت و دوری از صنعت و شهر ). شاعر با خرگوش فضایی ساخته است که همه چیز را باید با آن توضیح داد . آرامش روستایی در سه سطر اول ساخته میشود . آسمان پاک که انگار در همین نزدیکی هاست و چرتی زیر کاج با طعم عسل . اما سرنوشت جامعه روستایی ادغام در شهر است . این وظیفه به گردن ایستگاه های قطار است که مزارع و روستاها را خط خطی میکنند و جوانان را برای کار و تحصیل به جامعه ای پیچیده تر و عصبی می برند . استفاده از ایستگاه ها به جای ایستگاه نشانه ی جدایی هرچه بیشتر است . دو ایستگاه که به دوجای مختلف می روند . و طبیعت می ماند و خرگوش که بی حضور آدمیان در آرامش یونجه ها به خواب میرودفضای شعر رومانتیک روستایی است . حسرت برای آرامش و طبیعتی که دیگر نیست .از این نظر ما را به قرن هفدهم اروپا و ابتدای قرن شمسی خودمان می برد . طبیعت از انسان تهی میشود و دوباره جولانگاه حیوانات می گردد . انگار آدمی شایسته آرامش طبیعت نیست . دو بند پایانی شعر چنین می نماید که انگار مزاحمی از دامن طبیعت بیرون رفته است . خواب سنگین خرگوش نشانه نبود خطری است که همواره از انسان داشته است . گرچه حسرتی از رفتن و جدایی آدم ها در شعر دیده میشود اما همین مسئله شادباشی برای طبیعت است . در این شعر انسان ها سرنوشتی تراژیک دارند و حتی وقتی طبیعت را ترک می کنند هم با هم نیستند . جدایی از طبیعت با جدایی از یکدیگر کامل میشود . آدمی تنهاست و طبیعت همه چیز است . این است رومانتیسیم حسرتناک که پیشرفت بشری را در برابر زیبایی طبیعت به هیچ می انگارد . شعرسفری در زمان به گذشته است . نوستالژی همواره تراژیک و انکار کننده اومانیسم رو به پیشرفت بشریت است .
پدرام انصاری (سیلوانا)
شعر از نظر مفهومی شاید شباهت های عمیقی به هایکو گونه ها و یا شعر معاصر شرق از جمله ژاپن و چین دارد.
شعر انگار بیان کننده ی حسرت ها ست و چرایی از دست رفته ها.و انگار مانند شعر عوام به دنبال تقصیر و مقصر و سرزنش گذشته ها و حال هاست.
شعر دارای فضا و تصاویر روشن و نوستالوزیک است انگار همه ی ما در گوشه ای از چرا،گاهایمان به دنبال ان بوده و هستیم و شعر بیان است با القای رنگ سبز.
اما خرگوش که در شعر شرق به ویزه ژاپن یک نماد است نمادی از کاوش و البته جسارت،که برخلاف ان در این شعر به گونه ی کلاسیک کلیله و دمنه ایش بسنده شده یعنی هیجانی امیخته با سبک سری که بیشتر کودکی را القا میکند.
به نظر من این شعر جناب یونان شاید یکی از گیرا ترین و ارام ترین اشعاری بوده که شعرا معمولا گاهی برا یارام کردن دل خود میسرایند.
شعر بی فراز و نشیب و دغدغه اغاز میشود بی فراز و نشیب اوج میگیرد و بی فرازو نشیب افول میکند.
مینو نصرت
شعرهایش رسول یونان راهمیشه به دو زبان شیرین میخوانم و دوست دارم ، آنقدر که فضاهایش را انگار روز ی زیسته ام روزی که کودکی چند ساله بودم و یونجه زار ها بودند و درخت ها کاج هم که نبودند ، باز آسمان چسبیده بود به شاخه های سنگین زردآلو و بادام و سیب . باد هو که می کرد گندم از کاه جدا می شد و چشمان تنور برق می زد .
و خواب طعم عسل داشت و جاده ها خاکی ، نه ایستگاهی بود و نه قطاری ، حتی ماشینی هم نبود که خواب شیرین و عمیق کودکی را آشفته کند .
انگار همه یک نفر بودبم و یک نفر همه بود ، فاصله ای نبود دست دراز می کردی انگشتت به ابرک طرح خرگوش و خرس کوچولو میخورد و آب می شد به آهی . با این همه نه تنها روستایمان ناپدید شد بلکه کودکی هم پشت سر جا ماند وقتی که قیر متولد شد و هیاهو با ماشین و قطار وارد خواب هایمان شد و جمع گرم و صمیمی روستایمان را متفرق کرد . آسمان دور شد ، همچنانکه دست های ما از هم و چشمانمان از آسمان ، یونجه زار ها شبیه وصله ای میان برج و بارو ها تنها ماند ند با خاطره ی کودکی ها یمان ، شبیه خرگوشی که از فرط شیطنت و جست و خیز میان یونجه زار ها به خوابی خوش و بدون هراس فرو می رود .
تمام این شعر زیبا حکایت فقدان بزرگی است که دیگر هر کاری هم بکنی محال است بشود آن را پر ساخت . هرقدم که رو به جلو بر میداریم از او دور می شویم و هر قدم که از او دور می شویم با خود بیگانه تر یم .تکنولوژی در بهترین فرم اش زندگی طبیعی را از دستانمان می گیرد و به جایش آشوب هدیه می دهد ، دلشوره و عصبیت و سرسام .
خرگوش سفید حکایت کودکانی است که لحظه ای آرام و قرار نداشتند و جهانشان همان یونجه زار بود و خواب هاشان طعم عسل داشت ، کندوئی بودند که هر ثانیه با شهد گلی تازه لبریز می شدند و چقدر همه چیز آن روز ها دلچسب و شیرین بود و گویا جهان از جنس صلح و دوستی و عشق بود و سرانجامی چنین را هیج ذهن کودکانه ای متصور نبود .
حالا بر می گردم به عروسکی نگاه میکنم که صاحبش را گم کرده است .
سلام و سپاس
عه تا
سرانجام... )
دلتنگی و احساس تاسف اور باختن از عنوان ژرف شعر اغاز می شود
نفس خوانش کلمه ی "سرانجام" با سه نقطه ی معنا دار بعد از ان مخاطب را به فکر عمیق و هراسناک آخر خط فرو می برد.
چیزی دردناکتر از پایان خط انسان حریص به زندگی را دچار وحشت و دست پاچگی نمی کند و تیتر سروده تلنگر مستقیمی به این معناست!
...
حکایت عبور و اتمام درناک عمر چون آیینه ای تمام نما واقعیت تلخ زندگی راچنین پیش رو میگذارد:
خواب، طعم عسل داشت
در بعدازظهرهایی که
آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود.
خواب و بیخبری که در غفلت ندامت بار تلف می شود اما زمان گذار شیرین و دلچسب است دربعدازظهرها که نزدیک به غروب بسرعت به پایان روز نزدیک می شود
برای غافل خواب آلود سقف اسمان کوتاه است چون جاهل و نادان است . در عین نادانی چون کاجی که طولش بسیار بیش از عرض انست فقط به درازای عمر اندیشیدیم چرا که خودخواه و از خود راضی بودیم و این از دست اوردهای نامبارک نادانی است
با این همه
ما به ایستگاه ها رفتیم
تا دورشدن را
از قطارها یاد بگیریم
|
با همه ی نادانیمان به ایستگاهها رفتیم که نمادی از سکون و توقف و ایستایی است تا بی هرگونه تحرک و جهش و تکانی قهر و دوری از دوستان و عزیزانمان را تجربه و در کمال بی تفاوتی شاهد افزایش فاصله ها باشیم....!!!( چه بدبختیم و نمیدانیم) قطارها ویژگیهای خاصی در شعر بالاخص اینجا دارند که از انجمله همیشه در حال دور شدن و فاصله گرفتن هستند.- میتوانند نمادی از خیل درازی از صف افرادی باشند که شانس رفاقت و دوستیشان را با خودخواهیهایمان از دست دادیم سرانجام از من و تو تنها خرگوشی سفید میان کومه های یونجه به خواب رفت و سرانجام از من و تو پیرمرد یا پیرزنی با موهای سفید بدن چون خرگوشی که سمبل غفلت و بیخبری و خوابهای سنگین است میان تلنباری از غذا و ثروتهای ذخیره شده و حسابهای بانکی که هیچگاه فرصت استفاده از انرا نیافتیم به خواب جاوید خواهیم رفت
کدهای تفسیر شده خواب = بیخبری و نادانی و غفلت عسل= کنایه از شیرینی خواب بعداظهر = خواب شیرین بعد از نهار وزمان نزدیک به غروب در پایان روز درخت کاج= فوق استعاری که طول دراز اما عرض ناچیز زندگی انسان را نشان میدهد و نوک ان سقف دید بشر نادان است که تنها تا اخر عمر خود را پیش بینی میکند نه تاثیری که بر زندگی دیگران و طبیعت می تواند داشته باشد ایستگاهها= توقف گاهها- هرجای ایستا و فاقد حرکت به نماد تنبلی و گندیدگی -مکان مشایعت یاران به مثابه محل جنگ و نزاع برای رنجاندن و دور کردن دوستان قطار ها= دور شدن لشکر لشکر دوست و رفیق و فامیل و... خرگوش سفید= کنایه از پیر سفید موی خرفت کومه های یونجه= ثروتهای انباشته شده و امکانات رفاهی و حسابهای بانکی
|
سلام و عرض ادب. ایده های ارزنده ی شما بی گمان راهگشای ما نوسرایان است جناب عه طا. ممنون از دعوتتون. سعی می کنم به طور کلی حرف نزنم و به این اثر خاص از رسول یونان بپردازم. شعر از خواب شروع می شه و با خواب تموم میشه. این شروع و پایان عمدی از شاعر معنایی خاص از نظر خود شاعر دارد: خواب هایی با طعم عسل را رها می کنیم، آسمان بی واسطه را رها می کنیم تا در پایان این شرایط عالی خرگوشی برسد! در جایی از شعر: "با این همه" با دقت انتخاب شده است. می توانست واژه های دیگری، یا عبارت دیگری انتخاب شود اما این "با این همه" اشاره دارد که همه چیز در همین خواب عسلی و آسمان بی واسطه با درختان کاج خلاصه می شود. و این حسرت پایان شعر را دوچندان می کند. چراکه با این که می دانیم همه چیز همین هاست باز هم آخرش همه چیز را به همون خرگوش کوچک می سپریم.
|
|
|
|
عبارت های ایستگاه ها و دورشدن قطارها به ظاهر بسیار عادی هستند. و همین عادی بودن است که حسرت را به خواننده القا می کند هنگامی که همه چیز در پایان به یک خرگوش می رسد. اما استفاده از واژه ی خرگوش می تواند دلایلی چند داشته باشد. مثلا "تشبیه خاطره و رویای بازگشت به گذشته به خرگوشی سفید" یا "رویدادی واقعی از آرمیدن خرگوشی سفید در یونجه ها که در ذهن شاعر حسرتی از گذشته را نقاشی کرده است" یا ... نکته ی قابل ذکر این است که به نظر برای پایانبندی، تصویر یک خرگوش در حال خواب با توجه به این که شعر با خواب شروع شده بود تصویر درخوری است. نکته ی دیگر، عبور از ضمیر جمع در اتفاقات میانی شعر، و رسیدن به ضمیرهای مجزای "من" و "تو" شاید نمونه ای از چینش ناخودآگاه ذهن شاعر باشد که با همین رویداد ساده در شعر، ذهن مخاطب را درگیر گمانه زنی راجع به ضمیرهای "من " و"تو " می کند و فضای شعر را از گذرگاه مبهمی از رویدادهای گذشته عبور می دهد. در کل: معماری کار قوی ست. عبارت ها دقیق و سنجیده چیده شده اند. با تشکر
حسین صولتی
با درود ... عه تای عزیز ..... سپاسگزارم ا ز دعوت شما... بنده به عنوان یک مخاطب میخواهم عرض ادب کنم..نه در نقش کسی که میخواهد و هم سلک خودش را به نقد ونظر بر انداز نماید .... و تعارف هم ندارم .. نظر میدهم البته جناب اصلاح پذیر ...تمام نقاط کور این سروده را در موشکافی های خاص خود رمز گشایی و کد گذاری نموده اند ... که عبور از آن کمی سخت می نماید ... تارسیدن به تاویل های نهفته و دیگری در درون این سروده خواب طعم عسل داشت ..... سراینده در آغازی حیرت اور .. از خوابی می اید .. که نمادی از حالتی دلخواه (مثل خواب قیلوله ) را در خود نهان داشته ... و از شیرینی های بی خبری از محیطی که کاملا طبیعی می نماید سخن می گوید ... و فعل پایانی ان از رخدادی در گذشته ... حکایت داشته .. انگار که راوی در رخدادی که در گذشته اتفاق افتاده سخن می گوید ... و خواب را در گذشته ایی موهوم در طعمی از عسل به خاطر می اورد ... رویایی دور و غیر قابل دسترس .. و و زمانی برای جبران که از کف رفته است .. در جبران ناپذیری هایی که بعد از اتفاقاتی چون جنگ و حملات اتمی که نمی توان باز سازی را انتظار داشت .. ویرانه ایی از خواب خرگوشی ... .. از حلاوت طعمی خوش ... که از دسترنج زنبوران ... ماه .. ابر .. خورشید .. اسمان .... به گوشه ایی افتاده و قابل دسترس نیست ... نماد بعد از ظهر ی تابستا نی و بسامدی از سایه و خورشید و صدای سیر سیر کها ... زیر اسمانی که چون چتریست بر سر رقص پروانه ای که در سفری کوتاه .. از گوشه ایی از تن گرم فصلی پر بار و پر میوه گی های خاص خودش را دارد ... که همگی در ذهن بنده ... نمادی از ارامش را به همراه دارند .. و تداعی کننده ی خاصیتهاو لحظات بکر روستایی هستند
با این همه ...... باا ینهمه فراموشی ... راوی هنوز در جستجو ی محبتی محال ا ست و اصراری که به بازگشت در کشف رویا یش دارد ... در سفری از خود به خویشتنی دور .... ....ما به ایستگاه ها رفتیم ....در گزاره ایی که به نظر بنده خوب جا نیافتاده است .... به نظر بنده دور شدن .. در اینجا به جای اینکه نشان داده شود . ویا در احساسی کلامی درک شود .. به صورتی ناقص فقط تعریف شده است
سروده در فاز کاملا مثبتی که دارد ... در این نقطه می ایستد .... . ذهن مخاطب دچار تشویش و شاید زیاده گویی اغراق امیز و نه چندان زیبا و جا افتاده می نماید .. این قسمت سروده می تواند .. حتی به ایستگاه اتوبوس هم تعمیم داده شود ... ولی سروده انرا در تیتر وار و شعار گونه در ایستگاهی به قطارهایی که اماده اند .. تا دور شوند . ما یاد بگیریم .. ... در نظر بنده .. این قسمت سروده درست است که در حرکتی تنگاتنگ با سروده هنوز ارتباطش را حفظ کرده است .. اما از زیبایی و ادامه ی تاثیر گذاری اولیه و اغازین سروده چندانی بر خوردار نیست .. و ذهن را در گیر موضوع جدیدی و تعریفی دیگر از در گیری در حل مسئله کم توجهی به طبیعت می نماید .. که شاید ذهن من مخاطب نتواند انرا هضم نماید .. حذف فیزیکی نقطه ی اتکال .. و یکی از مواد اولیه محیط به ازای بقای دیگر اجزای موجود .. با عقل به روز و فعال من مخاطب جور در نمی اید این جز اصلی یعنی انسان می توانست در اصل و مبدا خود باقی بماند و تاثیر گذار تر باشد ما به ایستگاه ها رفتیم
تا دورشدن را
از قطارها یاد بگیریم... قطاری که از این سوی چشمان مخاطب حرکت می نماید و دور میشود ... از سویی دیگر در مسیری دیگر .. حامل خبری ست و ازآن سوی ذهن مخاطب نزدیک می شود ... پس نمی توان نکته ی اتکال و تاکید بر دور شدن و عبور را از قطاری که فقط میرود دور شدنی یکسویه را انتظار داشت .اما تقابل پایانی سروده ایی در تاویلی بکر .... از ماندگاری حیوانی به قول بنده سگ جان .. یعنی خرگوش.... که به عقیده بنده نماد ماندگاریست .... و مقاومت ... در عین حالی که زیرکانه می خوابد و هیچ گاه گیر روباه طبیعت نمی افتد .... ای کاش اقای یونان ... در باز خوردی دیگر .. از گوشه ی چشم ی که روباه به این خرگوش دارد .... استفاده میکرد .. از دوستی هایی که به خاطر حفظ طبیعت .. و خواب خرگوشی که بیدار شده و دیگرنمی خواهد بخوابد .. یا حتی در تمثیل جناب یونان نماد خواب نباشد .. استفاده می کردند ... که حرکتی عرضی در سروده ایجاد میشد ... از تقابلی زیباگرایانه .. که در ماندگاری سروده در ذهن .... به این شکل نمی کاست .... ولی در هر صورت .. بنده سروده را از جنبه انسانی .. که سعی در و ارد اوردن تلنگر خاص خودش ..در به هوش بودن انسان امروز وحفظ انچه که دارد .. خالی نمی بینم ..... با عرض پوزش از تمامی دوستان و اقای یونان .... دوست داشتم .. این سروده را بیش از این کاوش مینمودم .. اما زیاده گویی های بنده که تمامی ندارد .... (سرانجام... )
خواب، طعم عسل داشت
در بعدازظهرهایی که
آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود.
با این همه
ما به ایستگاه ها رفتیم
تا دورشدن را
از قطارها یاد بگیریم...
سرانجام از من و تو
تنها خرگوشی سفید
میان کومه های یونجه به خواب رفت
جناب صولتی جابجایی طبق دستور شما اجرا شد
فریده برازجانی
سلام دوست خلاق و هنر پرور جناب عه تا , آنچه در این شعر به چشم می خورد , طرح ِ خشونت شهری و پیامد های صنعت است که با زبانی نرم بیان شده است . یونان برای گریز از این جنگل آهن و دنیای تفرقه انداز صنعتی و تکنولوژی شهری به شعر و با سلاح شعر به مقابله بر خاسته است , مقابله ای که خودش در پایان به شکست خود اذعان دارد . شاعر از آسمان ابی و ارتباط صمیمانه آسمان و’ زمین و آرامشی که این دو پدیده خلقت در هستی جاری می کنند به یک تراژدی می رسد که تمام آنچه را داشته از وی می گیرد ودر ازایش , سرعت و دوری را به او هدیه می دهد . شاعر آنقدر از مهر و ’ عشق و’ طبیعت دور می شود که آنچه از دنیای زیبایش برای او می ماند , تنها خرگوش مرده ای ست که شاعر برای بازگو کردن لطیف این فاجعه , میگوید "خرگوشی به خواب رفنه " . خرگوش سفید در عرفان شرق و بهاگوادگیتا نماد آرامش است , که اگر چنین باشد یعنی آرامشی که مرده و دیگر نیست . دنیای امروز شاعر را دیگر نه خواب شیرین و نه آسمان صاف و نه درختان همیشه سبز , هیچکدام در قاب نگاه شاعر امروز جایی ندارند که آسمان را دود و خواب ها , کابوس و درختان را غبار و خشکی و’ بی طراوتی ست . چقدر دلمان برای آن خود ِ گم’ شده تنگ شده . و چه بجا این درد و حسرت را یونان در این شعرش گنجانده است . ما از هم دور شده ایم , خیلی سریع تر از سرعت قطارها و مرده ایم لای چرخ های صنعت قبل از آنکه خرگوشی له شود در زیر لاستیک های خشونت و قلممان فراموش کرده است که می تواند مهربانی را بنویسد اگر چه "یونان" ی باشد که حرف های خشن را هم نرم بنویسد . ممنونم جناب عه تا . چون همیشه ابتکار خوبی داشتید
صنما
سلام بر شما عه تای عزیز و درود بر ذهن خلاق و توانای سرایشگر گرامی جناب یونان. ضمن سپاس از این دعوت عرض می کنم که بنده در حد بضاعت و ذهنیات بر گرفته از سروده ی موجود اظهار نظرم بر این مبناست که می شود تعبیر کرد که آرامش دیروز (کودکی نوجوانی جوانی ) و چه بسا دوران بی خیالی در این مقاطع دور از جنجال و چالشهای فردی و اجتماعی فرصت مغتنمی بدون هیچ پیچیدگی کلامی و پیامی در ذهن شاعر جان می گیرد تا آغازی برای هدفمندی شاعر باشد و شاعر با لطافت تمام این آسودگی جسم و روح را به خواب بعد از ظهر تشبیه می کند که از لذت خاص برخوردار است و حتی در این حال رعشه آور آسمان و فرضیات پیچیده اش را هم نادیده گرفته و آن را کمی بالاتر ار درخت کاج می بیند. سپس با ظرافتی شگرف از آن احوال خوش با ترکیب (با این همه ) آرام و بیقرار سقوط میکند تا خود و احساسش را در شرایط مقیاس در شلوغترین مکان با سخترین ابزار قرار دهد .گر چه شاعر با گزیده گویی و انتخاب درست و بجا از تمثیل ها مخاطب را در ابراز نظر و برداشت آزاد می گذارد اما در مفهوم کلی به ایستگاه ه ها اشاره می کند که می تواند مراحل و مسایل مختلفی را شامل شود که ما را در مشوش کردن درون تشویق می کنند از جمله مسایل اجتماعی اقتصادی فرهنگی سیاسی و...که هر کدام از این محورها مشکلات و ساختارهای عدیده ای را به دنبال دارند. اما شاعر تنها به ایستگاه قطار اشاره ی مستقیم دارد که بنا بر رساندن مفهوم (سفر) که نمادیست از جدایی آن را به مثابه ی تلنگری انکار ناپذر به مخاطب گوشزد می کند و این در حالیست که این خطابه به خود شاعر هم رحم نمی کند و سرانجام (شاید) به ماحصل با هم بودنهای ناپایدار هم اشاره ای باشد که شاعر با توانمندی با یک تیر ده ها بلکه صد ها نشان می زند و با به میان آوردن پای خرگوش خوش خوب و آنهم بچه خرگوش که ثمره ی تفکرات و تلاش های بی وقفه ی آدمیست برای درک درست و چشم بصیر و پاسخ هزاران اما و چرا باتوجه به جو نابسامان جهان هستی و تناقضات فکری آدمی تراوشات ذهنی و ماحصل حرکت ناتمامش را به خلاصه شدن در خاموشی تشبیه می کند و ... اگر بیراهه رفتم عیب نیست چون: تمام بیراه ها هم روزی راه می شوند. |
چوپان
چه کار خوبی کردی که این بار شعری از رسول یونان رو بازخوانی میکنی. کاش کار رو جامع تر می کردی با استفاده از یکی از کتابهای شاعر، مثل "کنسرت در جهنم". البته برای شروع یا فتح بابی در آشنایی هم، انتخاب این شعر خالی از لطف نیست. در مورد این شعر به خصوص، به نظرم جای تاویل بازه که این خودش نشون دهنده اینه که کار قویه و شاعرانگی داره. من کل این شعر رو میتونم با ساختاری دایره وار ببینم که در انتهای شعر، بر میگرده به آغازش! به این صورت که فضای شعر، که حالتی روایی و داستان گونه هم داره، از چرتی در بعد از ظهری دلگیر شروع میشه. در واقع فضای سطرهای ابتدای شعر پارادوکسیکال هست. این تناقض درخشان رو میشه حس کرد. حسی که از چرتی شیرین "به رنگ عسل"، در بعد از ظهری دلگیر، مثل عصر جمعه به آدم دست میده. علت اینکه من فضا رو به بعد از ظهر دلگیر تشبیه مبکنم آمدن عبارت "در بعدازظهرهایی که آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود" است. شبیه شعرزمستان اخوان که "سقف آسمان کوتاه" میشه. پایین آمدن آسمان ترکیبیه که کنایه به گرفته بودن هوا داره. اما در این فضای خسته، چرتی دلنشین هست که کار رو متناقض نما میکنه. آمد و شد قطار ها در ایستگاه،یادآورخداحافظی دوستانه با دوستان در حالی که دستمال هاشونو تو هوا تکون میدن، و میشه گفت سه سطر میانی نشون دهنده مفهوم "جداییه". این شکل جدایی، ازش گریزی نیست و اجباریه. مکانیزم و کارکرد قطارها "دور شدن" و توقف کوتاه در ایستگاه هست و ازشون انتظار دیگه ای نمیشه داشت. جدایی و دور شدن برای قطار گریز ناپذیره. و این درسیه که "ممکنه" شاعر از قطارها بگیره.اما سه سطر آخری. کلیدواژه این بخش عبارت "سرانجام" هست که عنوان شعر هم هست. اینجا، چند جور تفسیر میشه داشت. سرانجام برای عمر، سرانجام برای اون جدایی و دور شدن و یا حتی سرانجامی بر این شعر! خرگوشی سفید میتونه کمکی باشه. اگه برگردیم به ساختار دوار شعر، در این نقطه پایانی دوباره باید بازگشتی زد به خواب شیرین که این بار تشبیه شده به "خوابی خرگوشی". سرانجام، در پس این عمر- اشاره به سفیدی خرگوش که شبیه سفیدی موست- یا در پس این جدایی اجتاب ناپذیر یا در اتنهای این شعر، این ما هستیم که آسوده میخوابیم. چون کار دیگه ای از دستمون بر نمیاد. نه میتونیم برای تمام شدن عمرمون کاری کنیم و نه برای جدایی. در واقع اون درسی که قطارها در مورد دور شدن به ما دادن، الان به کمک ما اومده تا واکنشی منحصر به فرد در برابر این "سرانجام" داشته باشیم. خوابی خرگوشی و به طعم عسل! اما نکته ای در مورد خود رسول یونان. اگه به وبلاگش بریم، در اون بخش "درباره من" چیزی نوشته با این مضمون که "دلم بگیرد شعر مینویسم، نگیرد داستان"! این یکی از ظریف ترین تعابیری بود که در تمیز حس نویسنده به هنگام سرایش شعر یا نوشتن داستان به چشمم آمده. همین موضوع ظاهرا کوچک نشون دهنده باریک بینی رسول یونانه. شاعری که به دو زبان شعر میگه: ترکی و فارسی و سعی میکنه اونها رو به هم ترجمه کنه تا ببینیم که هم در اصل و هم در ترجمه با شعر روبرو هستیم. بیشترکارهای ایشون در ترجمه ضرر نمیکنن!
کروب رضایی
شعر بی آنکه بر انگیزاند و به سادگی یک خواب در کندو ها از آن هایی که زنبورداران شکری برای فصل بی عسلی می سازند با واژگان دم دستی ساخته حالتی که گاهی اوقات شاعران دچارش می شوند فصل رکود عسل.. و آسمان هم که طبق معمول شاهد ماجراست کمی بالاتر از درخت کاج که سمبلی وارداتی است از آلاسکا یا همان حوالی که اتفاقا نشان از انجماد محیط است شاید کمی هم به این طرف ها سرایت کرده و مزید بر علت...و شاعر بی انکه بخواهد همه را سوار برمرکب خیال خود شما بنویسید قطار می نماید و می خواهد چیزی در این چرخش دست جمعی به نو اموزانی چون من یاد بدهد که هی حواست کجاست داریم از قطار ها دور می شویم از چرخ تمدن ..بهتر است دور شویم و به مزرعه برگردیم ..حالتی نوستالزیک که در غم فراق از طبیعت حادث شده و ما که انگار نه انگار در خوابی خرگوشی به فکر یونجه هستیم به جای اینکه فکر هویج باشیم وچیزی راکه به آن عادت کرده ایم می خواهیم ترکش کنیم ..یعنی چرخ های تمدن و بازگشت به باغ ومزرعه و به همین سادگی شعر به پایان می رسد بی آنکه دوباره اتفاق خاصی حاصل شود
مهتاب بازوند
ممنونم از دعوتتان همین شعر را قبلن در وب جناب یونان دیده بودم ... تصاویر وچگونگی به کار گیری واژگان فوق العاده است با صرف نظر از محتوی که آرامشی را در نوستالوژیایی که بیش از یک رویا نیست را زنده می کند گویی تصاویر جان دارند وزنده اند...مفاهیم همان هایی است که در ذهن کودک زنده می شوند : آسمان بالاتر از درخت کاج بود مانند وقتی که کودک بودیم فکر می کردیم خدا توی آسمان است یا خانه اش توی ماه است....!همان گریز از ماشین و مدرنیته... البته نه اینکه این گریز در برابر دفاع از سنت باشد بلکه در برابر دفاع از آرامشی در فضایی روستایی است ومعصومیتی که درگیر تجدد شده است...تراکم تصاویر ساده وتازه از بدیعیای کار بود مرسی
سمیه حسینی زاده
سلام عذرخواهي مي كنم كه بدون دعوت و سر زده آمدم. وقتي ديدم توي وب يكي از دوستان نوشته ايد خوانش شعري از رسول يونان فورن آمدم چرا كه اغلب شعرهاي ايشان برايم دلپذير است. من برخلاف ديگر دوستان خوانش غم انگيزي از اين شعر ندارم. در اين شعر بيداري اتفاقي است كه ميان دو خواب واقع مي شود. خوابي كه به سادگي تعبيرهاي كودكانه(عسل) زيباست. اين بيداري زمان كوتاهي است كه ميان خواب اول كه بعد الظهر اتفاق مي افتد و خواب دوم كه احتمالن در شب هست؛ شكل مي گيرد. در اين بيداري شاعر در تلاش براي تجربه "دور شدن" است . اينجا هم مثل شعر قيصر صحبت از رفتن است: قطار ميرود تو مي روي تمام ايستگاه مي رود اما بر خلاف شعر قيصر شاعر به خاطر سادگي اش، سالهاي سال انتظار بازآمدن قطار رفته را نمي كشد بلكه بعد از اين تجربه تلخ در قالبي يكي شده با دوست- معشوق دچار استحاله مي شود و در كالبد خرگوش كه به عقيده من رمزي از دانايي است به خواب مي رود. آنچه مهم است بيداري پس از خواب است كه شاعر به اميد آن به خواب رفته. پس از اين خواب شاعر در تجربه اي جديد جهان را مرور مي كند. در حقيقت اين شعر به گونه اي متراكم نشان دهنده ي يك دور كامل از هرچيز و تكرار ادامه آن در شكل هاي متفاوت است: خواب: بيداري:خواب: بيداري: ... و يا ازل: ابد: ازل: ابد: ... پيروز باشيد.
بامداد امید
دروقتی عزیزی شعری برایم خواند ازاشعارش آمدم خودی نشان بدهم گفتم چه شعر زیبایی( و کلی تعریف) اما خب این شعر چه می خواهد بگوید در جواب گفت هیچ روزی در زیر تیر چراغ برق نشسته بودم به نوشتن که نوک قلمم شکست و این وصف ان واقعه است در این (سرانجام...)هم می ترسم سوال کنم .و پاسخ این باشد که هیچ! وصف یک ظهر تابستان است (تابستان زمانی که انگار اسمان به زمین چسبیده است(آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود.) و شوق دیدن حرکت قطارها در ایستگاه و گذشتن از شیرینی خواب بعد از نهار و چیرگی خواب بعد از دیدن گذر قطارها و تن دادن به خواب همچون دو خرگوش سفید در میان کومه ها... به نظرم قطار هیچ نشان" قطار ها= دور شدن لشکر لشکر دوست و رفیق و فامیل و..."نمی باشد و شاید هم برعکس به ایستگاه می روم قطار می آید تو نمی آیی فردا هم می روم
!
لادن جمالی
یادم هست روزی آقای یونان گفتند دل خوشی ندارند از دسته ای از شعر های کلاسیکمان که فقط حول و حوش چشم و گیسوی معشوق می چرخند گفتند یعنی وقتی شاعر شعر می گفته در فضای اطرافش فقط معشوق بوده؟ بقال سر کوچه عابر و رهگذر و هزار عنصر دیگری که هر روز اطراف ما را احاطه کرده اند هرگز وجود خارجی نداشتند؟
صحبت جناب یونان آن روز خیلی به دلم نشست اصلن خصوصیت خاص شعر آقای یونان اینست که روی صفحه ای از زندگی می نشیند آنقدر واقعی و نزدیک ست که می توانی لمسش کنی ببویش بشنویش تجربه اش کنی روی همین امروز و همین فضا می رقصد و هرچه هم بگذرد ازش آنقدر واقعی ست که کهنه نشود تقریبن تمام شعرهایشان را دوست دارم با عناصر ساده اما متفاوتشان این شعرشان یک جور معصومیت دارد آرامشی در بازگشت به گذشته ای آرام گرچه حالا دیگر فقط سپیدی خاطره در خواب نازش مانده شعر ژرفیست کلمه کم می آورد به انتهایش برسد
پوران کاوه
امروز تصادفآ به وب شما آمدم و با خواندن شعری از رسول یونان کشیده شدم تا اینجا که یادداشتی بر شعر شاعری بگذارم که نرم و آهسته به روزگار خشن و دوست نداشتنی امروز دهن کجی می کند و سعی بر آن دارد که به گونه ای بسیار شاعرانه از دغدغه ها بگریزد و با استفاده از کلماتی معمولی به شعرش عاصی گری ای محسوس و عامدانه می دهدکه واقعآ دلنشین است و زیرکانه می گوید که تا چه حد به مسئله فرهنگ جامعه و جهان توجه دارد.. تقریبآ در بیشتر اشعار آقای یونان این خصیصه به چشم می خورد و یک مشخصه اصلی دیگری که مخاطب را تا انتها دوان دوان می برد پایان بندی زیبا ی شعر است که راضی مان می کند و با دست پر از خوانش اشعارش بر می گردیم ضمن اینکه تم و یا محتوای کلی اشعارش هم اجتماعی است و هم تا حدودی عاشقانه که آمیختن این دو با هم کاری شگرف و تحسین برانگیز است که از برخی شاعران بر می آید مثل رسول یونان .
حمدالله لطفی
تغییر محیط طبیعی به محیط انسان ساخت همواره از دغدغه های هنرمندان بوده تا جائیکه بر این اثر نیز سایه افکنده (آسمان کمی بالا تر ازدرخت کاج بود)بیانگر فضای روستایی است وقطعا خواب در چنین سایه ساری طعمی عسل گون دارد .با این تصویر از روستا شاعر برای دور شدن آدم ها از یکدیگر وبیان فاصله ها در زندگی روزمره شهری سخن از ایستگاه وقطار می راند.(تادور شدن را ازقطارها یاد بگیریم).سپس برای مقایسه این دونوع فضای روستایی وشهری از مثالواره خواب استفاده میکند وبرای بیان غفلت و نسیان از خواب خرگوشی حرف می زند آنهم خوابی که بر بستری انسان ساخت اتفاق می افتد (کومه های یونجه)وخوابی که بر روی حاصل دسترنج دیگران (انباشت ثروت وسرمایه) واقع میشود ودر واقع با مقایسه این دو سعی در بیان زیبایی های زندگی روستایی ودغدغه های زندگی ماشینی دارد.در این اثر ,کلمه (ایستگاه ها) خود را به وضوح نشان میدهد وحقیقتن جمع بستن این کلمه را خللی در این اثرمی بینم.
لیلا رضایی
با سلام (خواب/ عسل/ آسمان/ کاج/ ایستگاه/ قطار/ خرگوش سفید/ یونجه)خوانش آقای اصلاح پذیر آنقدر دقیق است که سخت بتوان به این عناصر از منظری دیگر نگاه کرد. با این همه ضمایر (ما / من و تو) این اجازه را به من می دهند که به این شعر عاشقانه هم نگاه کنم. "خواب" رویای عشق شاعر در این شعر اصطلاح "خواب خرگوشی"(خوابی که به علت شیرین بودن اش موجب غفلت از واقعیت و حقیقت می شود) را شکسته است . در اکثر شعرها این اصطلاح بهین صورت ترکیب می آید اما در این شعر ، شکل دیگری ارائه شده است اما مفهوم تغییر نکرده. خرگوش و خواب کنار هم قرار ندارند اما در یک راستا هستند. در سه سطر اول "خواب" به همان شکل وسوسه کننده و شیرین ِ بعد ازظهر نشان داده می شود. خواب ، طعم عسل داشت در بعد ازظهر هایی که آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود و عشق وسوسه کننده و شیرین است اگر عشق وجود داشته باشد همه چیز شدنی ست و حتی آسمان هم می تواند نزدیک تر بیاید و دست یافتنی تر باشد. در سطر سوم ، مکانی که برای آسمان در نظر گرفته شده (کمی بالاتر از درخت کاج) نشان از گیجی ِ خواب(شیرینی عشق) است که بر راوی مستولی شده و در این حالت گیجی هیچ چیز آنقدر مهم نیست که در واقعیت است ، یک چیزی مثل توهم همه چیز را خیال وار می بیند. اما چرا بین این همه درخت ، درخت کاج؟ آیا فرق می کرد که این درخت ، چه درختی باشد؟ و اگر کاج نباشد چه اتفاقی می افتد؟ مشخص کردن نوع درخت به دلیل جزئی نگری ست و عینی کردن فضای کار ، برای اینکه مخاطب این فضایی را که راوی ساخته ، بهتر ببیند و همچنین درخت کاج بلند است و این اوج عشق است. وقتی عشق اوج بگیرد آسمانی می شود. شاعر در این بند شیرینی عشق را نشان می دهد."با این همه" این سطر می خواهد تناقضی را نشان بدهد و آن این است که "ما" با همه ی شیرینی که عشق داشت ، حاضر نشدیم آن را بپذیریم . از "ایستگاه" و "قطار" همیشه به جدایی و دوری می رسیم. "یاد بگیریم" این فعل کنایی ست و می تواند به معنای عبرت گرفتن باشد. اگر جور دیگری می دیدیم و یاد می گرفتیم شاید اتفاق دیگری می افتاد یعنی اگر از رفتن قطار ، به دور شدن اش از ایستگاه پی می بردیم و اگر تنهایی ِ ایستگاه را می دیدیم و درس عبرت می گرفتیم شاید هرگز فراق را بر وصال ترجیح نمی دادیم. اما ما فراق را به وصال ترجیح دادیم. و در بند بعد: "سرانجام" درنتیجه یونجه غذای چهارپایان است (گاو و امثاله) و حماقت به چهار پایان منسوب می شود. و خرگوشی که در این مکان به خواب رفته است ، همان عشق به جا مانده است که به خاطر حماقت ما ، نادیده گرفته شد اما حقیقتن از بین نرفته است فقط خاموش مانده . رنگ سفید برای خرگوش به روشنی و سلامت این عشق ِ نادیده گرفته شده اشاره دارد. و این اصطلاح خواب خرگوشی که همان غفلت است با شکل و شمایلی دیگر عرضه شده است.
امین شیرزادی
سلام عه تا جان!همدل همدیاری و هم اندیش بزرگوارم! ممنون از ابتکار و خلاقیت شما در ایجاد عرصه ای برای شکستن فضای مجازی .... شعر بسیار زیبای جناب رسول یونان رو بارها خوندم و اظهار نظر دوستان را هم. کاری ستودنی است با سه قسمت که در نهایت به کلیتی منسجم منتهی میشود 1-خواب، طعم عسل داشت
در بعدازظهرهایی که
آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود. بستر سازی یک فضای آرام و شیرین و به قول دوستان غفلت آور.... 2_با این همه
ما به ایستگاه ها رفتیم
تا دورشدن را
از قطارها یاد بگیریم... شاعر در این بند بنوعی رهایی از آن فضای بند اول را گوشزد میکند و اظهار میکند که دانسته به تماشای قطارهایی میرود که فراق را یادمان میدهند. نوعی شکایت از خویش در یادگیری شکستن..جدا شدن ..فراق...در این بند هیچ جبری وجود ندارد و آنچه شاعر به آن تن میدهد از سر داناییست. 3_سرانجام از من و تو
تنها خرگوشی سفید
میان کومه های یونجه به خواب رفت. وسرانجام بازگشت به خواب ..البته خوابی از سر حسرت که نهشیرینی خواب بند اول را دارد و نه بیداریی درپی ...خوابی از سر غفلت .بند سوم تاحدودی جبری است وشاعر چاره ای جز تسلیم ندارد
مطهره عباسیان
سلام از دعوت شما سپاسگزارم . گرچه آنچه خواهم گفت دلیل بر این نیست که خود را صاحب نظر بدانم . تنوع دیدگاه ها در پرداختن به اثر ارزشمند جناب یونان ، به تنوع سلایق و نظرات انسان برمی گردد. ذات انسان به گونه ای آفریده شده که اگر اینقدر تفاوت –از جنبه های گوناگون- در آن نبود ، نباید به خالق آن تبریک و آفرین می گفت . در هر حال کار ارزنده ی جناب عه تا در مقابله دادن این نظرات با یکدیگر و روشن کردن ذهن نوسرایان یا پربار نمودن اندیشه ی شاعران قابل تقدیر و ستایش است . شعر از آسودگی شروع و به آسودگی ختم می شود . و مهمترین مسئله ی که اتفاق افتاده از نظر من همین است . آسودگیی که با شروع اکتشافات بشر کم کم به فراموشی سپرده می شود . شاعر آنچنان رجوع به اصل آفرینش را به مخاطب القا می کند که همذات پنداری ها آغاز می شود . و اینک نمونه ای از تقابل ها: سرانجام... :مخاطب را به فکر عمیق و هراسناک آخر خط فرو می برد، سرانجام برای عمر، سرانجام برای جدایی و دور شدن و یا حتی سرانجامی بر این شعرخواب بعدازظهر با طعم عسل: . آرامش روستایی ، حکایت عبور و اتمام دردناک عمر که نزدیک به غروب بسرعت به پایان روز می رسیم ، کنایه از شیرینی خواب ، کنایه از رویایی دور و غیر قابل دسترس ، آسودگی جسم و روح ، کنایه از غفلت ، رویای عشق پایین آمدن آسمان : ترکیبی ست کنایی از گرفته بودن هوا ، اگر عشق وجود داشته باشد همه چیز شدنی ست و حتی آسمان هم می تواند نزدیک تر بیاید و دست یافتنی تر باشد. درخت کاج: در عین نادانی چون کاجی که طولش بسیار بیش از عرض آنست فقط به درازای عمر اندیشیدیم چرا که خودخواه و از خود راضی بودیم. فضای مزرعه و روستا ، چیزی مثل توهم"دست نیافتنی" ، درخت کاج بلند است و این اوج عشق است با این همه: اشاره دارد که همه چیز در همین خواب عسلی و آسمان بی واسطه با درختان کاج خلاصه می شود... راوی هنوز در جستجو ی محبتی محال است و اصراری که به بازگشت در کشف رویا یش دارد، شاعرمی خواهد تناقضی را نشان بدهد و آن این است که "ما" با همه ی شیرینی که عشق داشت ، حاضر نشدیم آن را بپذیریم. ما: همه یک نفر و یک نفر همه ، جمع گرم و صمیمی روستا ، مفهوم گذشته ایستگاه ها: نشانه ی جدایی هرچه بیشتر ، نمادی از سکون و توقف و ایستایی ، کم توجهی به طبیعت ، شلوغترین مکان با سختترین ابزار ، ،یادآورخداحافظی دوستانه با دوستان در حالی که دستمال هایشان را در هوا تکان میدهند، مفهوم "جدایی" ، رهایی از آن فضای غفلت ، دورشدن : رفتن به جامعه ای پیچیده تر و عصبی ، القای حسرت ، قطارها : هیاهو ، تکنولوژی ، دلشوره و عصبیت و سرسام، چون در حال دور شدن و فاصله گرفتن هستند نماد دور شدن و فاصله اند، میتوانند نمادی از خیل درازی از صف افرادی باشند که شانس رفاقت و دوستیشان را با خودخواهیهایشان از دست داده اند ، نمادی ازحامل خبر بودن در دوسوی یک مسیر، مفهوم "سفر" ، مفهوم اجبار و ناگزیریمن و تو : عبور از ضمیر جمع در اتفاقات میانی شعر، و رسیدن به ضمیرهای مجزای "من" و "تو" شاید نمونه ای از چینش ناخودآگاه ذهن شاعر باشد که با همین رویداد ساده در شعر، ذهن مخاطب را درگیر گمانه زنی راجع به ضمیرهای "من " و"تو " می کند و فضای شعر را از گذرگاه مبهمی از رویدادهای گذشته عبور می دهد. خرگوشی سفید: نمادی از کاوش و البته جسارت ، هیجانی آمیخته با سبک سری که بیشتر کودکی را القا میکند ، حکایت کودکانی است که لحظه ای آرام و قرار نداشتند ، پیرمرد یا پیرزنی با موهای سفید بدن چون خرگوشی که سمبل غفلت و بیخبری و خوابهای سنگین است . "تشبیه خاطره و رویای بازگشت به گذشته به خرگوشی سفید" یا "رویدادی واقعی از آرمیدن خرگوشی سفید در یونجه ها که در ذهن شاعر حسرتی از گذشته را نقاشی کرده است"، نمادی از ماندگاری ومقاومت است ، در عرفان شرق و بهاگوادگیتا نماد آرامش است ، ثمره ی تفکرات و تلاش های بی وقفه ی آدمیست برای درک درست و چشم بصیر و پاسخ هزاران اما و چرا باتوجه به جو نابسامان جهان هستی و تناقضات فکری آدمی . خرگوشی همان عشق به جا مانده است که به خاطر حماقت ما ، نادیده گرفته شد اما حقیقتاً از بین نرفته است فقط خاموش مانده ، رنگ سفید برای خرگوش به روشنی و سلامت عشق ِ نادیده گرفته اشاره دارد. کومه های یونجه : آرامش طبیعت ، خاطره ی کودکی هایمان ، تلنباری از غذا و ثروتهای ذخیره شده و حسابهای بانکی که هیچگاه فرصت استفاده از آنرا نیافتیم. یونجه غذای چهارپایان است (گاو و امثاله) و حماقت به چهار پایان منسوب می شود ، کنایه از حاصل دسترنج دیگران (انباشت ثروت وسرمایه( به خواب رفت: خواب خرگوش نشانه نبود خطری است که همواره از انسان داشته است ، خرگوشی که از فرط شیطنت و جست و خیز میان یونجه زار ها به خوابی خوش و بدون هراس رفته ، خواب جاوید(مرگ)، خوابی از سر حسرت که نه شیرینی خواب بند اول را دارد و نه بیداریی درپی . اینکه کدام یک از نظرات به واقعیت ذهن شاعر نزدیک تر است سوالی ست که تنها شاعر پاسخ آن را می داند ولی شاعر نیز نباید بر شعرش توضیح و تفسیری شخصی بگذارد... و این ها هر دو قوانینی هستند که بر شعر حاکمند و همین قوانین سبب می شود که هر مخاطب از شعر، آنچه را بفهمد که خودش می خواهد . و رمز جذابیت شعر و راز ماندگاری و تازگی اش همین است .
خانم عباسیان عزیز ضمن تشکر از شما به خاطر کوشش در تلفیق نظرات و شاید نوعی جمعبندی( اما کمی درهم) در مورد حرف اخر با شما هم نظر نیستم و گمان دارم اینکه :( ولی شاعر نیز نباید بر شعرش توضیح و تفسیری شخصی بگذارد... ) یک وحی منزل یا قانون لازم الرعایت نیست. بعبارت دیگر اگر شاعر نظر شخصی خود را بعنوان یک مخاطب شعر خودش یا حتا به عنوان خالق اثر ابراز کند هیچ اتفاق ناخوشایندی رخ نمی دهد چه بسا بعنوان فصل الخطاب تفسیر شعر بار اموزشی هم دارد اما در مورد حق مخاطب برای داشتن اختیار تاویل و برداشت منحصر خود به صورت دلخواه با شما همعقیده ام
با تشکر از شما
حسین میدری
سلام بر عه تای عزیز و نازنین! اقدامتان ستودنی ست مهربان! کارهای رسول یونان همه خواندنی و ماندنی ست، و اما این شعر: تمام شعر در گذشته اتفاق افتاده و این یادکرد از گذشته نوستالژی همراه با نوعی تراژدی ست؛ تراژدی دل بریدن از کودکی توامان با فضای آرمانی روستایی و به ناچار روی آوردن به زندگی ماشینی و صنعتی، شعر از تصوری کودکانه کلید میخورد که آسمان را بالای درخت کاج می پندارد و این معصومانه نگریستن در طبیعتی بکر و دست نخورده یعنی گذشته ای که انسانها دیگر ندارند و فقط حسرت آن را هنوز با خود به یدک میکشند.. خرگوش حاوی چندین برداشت میتواند باشد و این یعنی زیبایی هرچه تمام تر شعر(هم نماد حیوانات آزار دیده از دست انسانها که با رفتنش آسوده به خواب میروند و هم با توجه به رنگش میتواند نماد موی سپید انسان و پیری وی باشد) براستی آرامش خرگوش با رفتن انسان به ایستگاه محقق میشود، آوردن خرگوش بی ارتباط با خواب آنهم از نوع قیلوله ی بعدازظهر نیست و سطر پایان به نوعی ارجاع به سطر نخستین شعر دارد.. درود بر یونان عزیز و بر شما، سربلند باشید تا هماره...
حسن سهولی
باپوزش ازتاخیر همیشه دیرم! این شعر سه بخش است که دوبخش اول وآخر آن نیست وبخش میانی مانده ازآن مانند پیش درآمدی می ماند که دوبخش دیگررادرخودنهفته داردویا مثل صنعت تسهیم وارصاد است که می توان از بخش میانین آن دوبخش دیگررادریافت "شگفتا شعرکه باتمام فیزیک خودقافیه شده است!!" این شعرهرمخاطبی راغافلگیرمی کند.سرانجامی که هنوز به انجام نرسیده است! ولی آغازی راازخودجاگذاشته است.دوران طلایی رادرفقدان دوران طلایی توضیح می دهد دورانی که حالا ازعمرآن به میان رسیده است همان دورانی که "طعم عسل"می دهد!"طعم عسل"می داد. ومانندیک رویا سپری شده است همان خواب زودگذر شیرین اماناپایدار همان که دربعداز ظهرها آسمان"کودکانه" کمی بالاترازدرخت های کاج به نظرمی رسید ولی با زبانی دیگر! "من گذشتم به شتاب ازدرودشت به شتاب ایام برمن بگذشت" ولی یونان خوب می آموزد وخوب می آموزانداودرتجریه ی گذشته ها "دورشدن"را درایستگاه های زمان تجربه کرده است ونیک می داند که از آن یک رویا باقی می ماند وقابل برگشت نیست.گرچه تن دراین گذرسردوخاموش شده ولی این خاطره مانندکودکی شاد هنوز پرجنب وجوش است. این منشورمی گوید شاعر کودکی وجوانی رادرخودمی یابد تامانند"سنت اگوستن"که می گوید:"کودکی وجوانی ازمن دورشده اند به کجا رفته اند بایدآن رادرخود بیابم شایدروزهای بهتری درانتظارمن باشد" برای یافتن روزهای کودکی ونوجوانی درخود وعبرت گرفتن ازآن برای خودودیگران روزهای بهتری راآرزومی کند وانتظارمی کشد. این ایده ی ذهنی دقیقن منطبق باوجه بیرونی خود یعنی فیزیک شعراست به عبارت بهتریونان توانسته است طرح درونی رابه راحتی به ابعادبیرونی-نشسته برکاغذ- بی کم وکاست منتقل کند تاازاین دیدگاه فنی بفهماند تناسبی بین مفاهیم وساختاربیرونی شعر وجوددارد
علی شیخ علی چالش تری |
سلام عه تا ی عزیز
اما در مورد نقد شعری از جناب یونان
من فکر می کنم این شعر همان طور که از عنوان-اش مشخص است
به دنبال سر انجامی می گردد که مخاطب به دنبال آن می رود ولی شاعر به این سر انجام دست یافته اما احساس کودکی و فضای مختص این دوره او را آزار می دهد
بخصوص در سطر سوم آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود
شاعر یک فضای کودکانه را در بافت امروز به خورد من کودک جوان شده می دهد که بسیار زیبا و دلنشین است البته با یک طنز تلخ که بعداز تمام شدن شعر مرا غمگین می کند و حتمن شاعر را نیز منقلب کرده است
اما سطر های تمام کننده در این شعر مثل آسمان کمی بالاتر از...
از قطار ها یاد بگیریم...
میان کومه های یونجه ...
همگی مخاطب را به سفر و یا دور شدن از فضای کنونی و یا جدا شدن سوق داده
و فضا بسیار در گیرانه با ذهن بازی می کند
اما اگر بخواهیم سطر به سطر شعر را مورد ارزیابی قرار دهیم این سطور و یا کوچک تر کلمات باهم تناسب دارند و مکمل یک دیگر-اند
مثل خواب عسل
بعد از ظهر آسمان
عسل درخت
آسمان بالاتر
ایستگاه ها دور شدن قطار ها
همه من و تو دور شدن سر انجام
سفید آسمان خرگوش
تنها من و تو همه ما عسل میان
خرگوش کومه
البته شاید دوستان بخواهند راجع به آمدن دوبار خواب و سر انجام منفی نقد کنند
ولی قابل توجه دوستان مبتدی باید بگویم در بعضی از شعر ها ودقت کنید نه سطر ها
می شود یک کلمه را دو بار در یک شعر به کار برد ولی چه خوب است که یک کلمه دو بار تکرار نشود مثال خوش آمدی "خوش گلدی" /اهلا و سهلا/ این سه کلمه یک معنی را می دهد ولی در سه زبان مختلف بسیار از این شعر استفاده کردم و مرا در فضایی خاص منقلب کرد.
تا بعد...
طاهره
سلام عه تای عزیز
خواب آرامش ست آن قدر که به شیرینی عسل تشبیه شده طعم عسل,در بعداز ظهرهایی که همه چیز عالی ست زیر آسمانی که کمی بالاتر از درخت کاج خود را پهن کرده ست با این همه خواست شاعر این نیست/او به ایستگاه می رود و می خواهد این خوشی را ترک کند اما چیزی مانع ست از آن چه قید وبند ست نمی تواند رها شود /پس حسرتی عمیق در او جا خوش می کند/درست مثل ایستگاه که همیشه می ماند واین قطارهای خوشبخت اند که می روند واز سکون به حرکت در می آیند تا مانند آب مانده گندیده نشوند
شاعر می داند که دور شدن , دگر شدن را باید آموخت فقط خواستن ِ بدون طعم عسل دربعدازظهرهایی که خورشید از گرما و حرارتش کاسته شده کافی نیست
وسرانجام شاعر بنا به خواست خودش و آگاهانه بیدار می ماند /وتنها این خرگوش درون اوست که بدون هیچ حادثه ای و با سکونی حسرت بار هر جا که بخواهد به خواب می رود واو از طعم عسل چشم می پوشد
عه تای عزیز این دعوت شما از همه برای نقد شعر کاری بسیار خوب و با ارزش بود
ممنون
مینادرعلی
در این شعر اتفاق جالبی که افتاده همه چیز موقتی است به خصوص فضای نا مطلوب و اگر عوامل موثر از بین بروند حالت عادی و وضعیت مطلوب بر خواهد گشت
برای مثال :
خواب مرگی موقت است که امکان زنده شدن اش بسیار زیاد است پس باید امید داشت و امیدوار بود.
امیدواری در این شعر به تنگ آمده نه به سر !
و جه امیدوارانه است فضای تنیده در شعر!
دقتی شود به خرگوش و جهش واری اش ، و اینکه شاید خرگوش از خواب شیرین که بیدار شود همه چیز عادی باشد دور شدن ها در این شعر اکتسابی است و گویی عوامل بیرونی دارند این را رقم می زنند ئ نه عوامل درونی چیزی مثل قطار !
از این سطر خیلی خوشم آمد
آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود.
انگار آسمان سقوط کرده و پایین آمده ولی درخت کاج سر جایش ایستاده ،مقاوم و سبز !
از آسمان آشنازدایی که شده برایم دوست داشتنی بود .آسمان همیشه مظهر رشد و بالندگی بوده اما اینجا دارد جلو رشد کاج را میگیرد!
اما این هم موقتی است زیرا که همه می دانیم که آسمان پایین آمده همان آسمان ابری است که اگر ابر های اش بروند دوباره بلند مرتبه خواهد شد و رفیع و ... .
در اینجا هم این نفس گیری موقتی است و به رفتن ها یی بستگی دارد!
شعر خوبی بود لذت بردم.
پرستو فریدونی
سلام .سپاس از دعوت
به این شعر هم می توان نگاهی اجتماعی داشت و هم چشم اندازی احساسی شخصی
خواب شیرین کوتاه –آسمان که فقط کمی بالاتر از درخت کاج است ...
نگاهی سطحی و راحت .آرامشی در غفلت .بی خبری شیرین .اما این پایدار نیست و نبود چون خواه و ناخواه به ایستگاه ها رفتیم .توقف گا ه هایی برای تامل .برای گریزهایی به ناچار طبیعت فطری و طبیعت هستی .
که یاد بگیریم زندگی شاید همین دوری هاست و رفتن و رفتن .به خصوص وقتی که این نوع آسایش و آرامش ارضایمان نمی کند .که چون قطارها بدون نگاه فقط برویم .
و اما سراتنجام ناخودآگاه ما جای دیگری ماند .جایی که هنوز شکلی از خود نداشت و نمیدانست چرا خواب است و چرا طعم عسل دارد !؟
که خرگوشی سفید از دور ماندن و بی خبری آرام حالا نه افتخار است و نه انکار .و این خرگوش را در خود آرام و هراس انگیز حمل می کنیم .
.خرگوشی که چکیده ی آن طعم عسل و آسمان و درخت کاج است .
خر گوشی که ناخودآگاه ما ترجیح میدهد که در بگذارد در یونجه ها به خواب رود .زیرا که هنوز ندانستیم چرا به ایستگاه ها رفتیم و تا کجا باید می رویم و توقف.....؟!
وهم در هراس از هر چه در ایستگا ه ها و دوری ها دیدیم ...باز نگاهی به خرگوش هم می اندازیم و شاید می خواهیم که همان جا بخوابد .
محمد آسیابانی
سلام خدمت عه تا عزیز. دیر و دور آمدنم را ببخش. هزار گرفتاری و...
اما شعر، (سرانجام...) به نظرم یا واگویهی یک اتفاق هراسناک است، یا بحث از یک اتفاق خجسته. بستگی دارد که چگونه و با چه حالت روانی با آن برخورد کنیم. سعی میکنم هر دو حالت را بشکافم:
حالت اول: مثلا قرار به فاصله گرفتن از جایی شبیه به بهشت است. (البته خیلی رومانتیک میشود، ولی چارهای نیست چرا که به نظر محاکات، آن فضا، آن مکان در شعر تبلور یافته است) جایی که دور شدهها از همیشه از آنجا یاد میکنند. جایی که خوابی آنقدر شیرین و خجسته دارد که طعمش مانند عسل است. آسمانش بسیار نزدیک به انسان است؛ و از این نظر دیگر نیازی به مجاهدت روحانی نمیباشد، (=به نظر آسمان رمز رسیدن به مطلوب است، رسیدن به رستگاری، شاید برگردان انا الله و انا الیه راجعون)
و شاعر که این فضا را تجربه کرده (چرا که اگر تجربه نمیکرد چگونه بیان میداشت که خوابش طعم عسل را دارد) در حال دور شدن از ان می باشد، و چه چیزی هراس آورتر از این که آدمی از مطلوب خود دور شود.
حالت دوم: ممکن است که این امر دور شدن خود اتفاق خجسته باشد. چرا که راوی به انتخاب خود از این مکان دور میشود، شاید بخواهد، البته باز در انتها با حسی نوستالژیک از کومههای یونجه یاد میکند.
این دوگانگی در برخوردم با این شعر حس شد، که به هر حال نظر من است و شاید درست نباشد. البته فراوان تر میشود در باره این شعر بحث کرد، مثلا به لحاظ زبانی، که بسیار جالب است، شعر دارای زبانی امروزی و روان است. که البته به نظرم دوستان این مباحث را مطرح کردهاند و نیازی به بازگو کردن نیست.
ممنونم جناب عه تای عزیز، امیدوارم که بازهم مرا ببخشید از این دیرکردم.
با احترام فراوان محمد آسیابانی